مصاحبه بهنام زندی با پرویز حسینی
 
آرمان: پرویز حسینی متولد 24 شهریور 1334 در ماهشهر است . او شاعر، منتقد و مترجم است و از کارهای او می‌توان به مجموعه شعر «اندوه منتشر»، «با صدای باران مرا به یاد بیاور»، «آواز قو»، «من فقط گریه‌ها یادم مانده است»... و ترجمه «باران‌‌‌ساز» (گزیده‌ای از شعرهای یان استرگرن شاعر سوئدی)، ترجمه «جشن‌ها و یورش‌ها» (مجموعه 15 نقد بر رمان‌های دهه 60 به بعد آمریكا از ایرونیگ‌ها) و چندین ترجمه و نقد دیگر اشاره کرد. گفت وگوی ما به مناسبت چاپ کتاب «آواز بانوی شط و شرجی» با ایشان را می ‌خوانید:
 در کتاب اخیرتان «آواز بانوی شط و شرجی» به سراغ شاعره‌های خوزستان رفته اید، چرا شاعر‌های زن و چرا خوزستان؟
 به اعتقاد من، شاعر‌های زن به خاطر دشواری‌های اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و سنتی در جامعه مردسالار و فرهنگ مذکر ما پیوسته به شکل شفافی دیده نشده‌اند! هنر و شعر آنها به فریادی زیر آب می‌ماند  که شنیده نمی شود و به همین جهت است که پتانسیل نیمی از جمعیت ما (در بخش شعر) آن طور که باید فرصت ابراز وجود پیدا نکرده است! تاریخ ادبیات معاصر به جز چند نام آشنا (اعتصامی، سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد) دیگر نام شاعران زن را به طور جدی در حافظه خود ثبت نکرده است، و این مرا واداشت که استان به استان به جست‌وجوی آنها بپردازم و با گنج یاب شعر و نقد، این روخاکی های دیده نشده را پیش چشم شعر معاصر بیاورم! و از خوزستان شروع کردم که استان خودم بود و آشنایی بیشتری با آن دیار داشتم و از طرفی هم شاید ادای دینی باشد به مکتب ادبی جنوب که در بخش «مردانه» به خوبی خودش را به رخ جامعه ادبی معاصر کشیده است اما در بخش «زنانه» آن طور که باید چنین حرکتی صورت نگرفته است.
  آنچه مشخص است این کتاب با رویکرد معرفی و دلگرمی به نقد و تحلیل کشیده شده است، چقدر این نوع کارها را در پیشرفت شعر بالاخص شعر بومی موثر می‌دانید؟
 در نقد و بررسی همه‌اش که نمی شود نیمه خالی لیوان را دید و به جای امیدبخشی، بذر یاس در دل شاعران کاشت، آن هم شاعرانی که تازه به عرصه آمده‌اند یا اگر بوده‌اند دیده نشده‌اند و نیاز به حمایت فکری- فرهنگی بیشتری دارند، آن‌هم در محیط های بومی که خیلی زود شاعران و هنرمندان به ویژه خانم‌ها، به دلیل تعصبات قومی- فکری- سنتی، مورد پرسش بیشتری قرار می‌گیرند! جالب اینکه نیمی از نیروهای متخصص در رشته‌های مختلف دانشگاهی و جامعه، خانم‌ها هستند و در محیط های بومی قابل احترام و اعتنا، اما در بخش شعر و هنر، هنوز با دشواری‌هایی روبه‌رو هستند!
 چقدر به نقد این روزها می‌شود اطمینان کرد، برای مثال اگر ناقدی یا ناقدانی اثری را تمیز دانستند، آیا به واقع آن اثر ارزش ادبی والایی دارد؟ حتما بهتر می‌دانید که نقد و تجلیل این روزها بیشترش سببی و نسبی است و کمتر ردپای شناخت اثر به صورت علمی و صادقانه وجود دارد تا آنجا که اثری بدون اینکه خوانده شود تفسیر و تحلیل می گردد که حداقل رکورد خوبی است!؟
 من فکر می کنم نقد به هر شکل، زمینه‌ای برای تعالی افکار و تضارب اندیشه‌ها فراهم می آورد و در نهایت به ارتقای کیفی شعر معاصر می انجامد، در تضاد و تناقض است که تکامل شکل می گیرد. به قول ملاصدرا «لولا تضاد لما صح الحدوث الحادثات»، حالا در یک جامعه‌ای، در یک دوره‌ای، منتقدینی بیایند و اثری را برجسته نشان بدهند، خب آدمی را به صرافت دیدن و خواندن آن اثر می‌اندازد، قضاوت نهایی با خواننده است! خواننده را دست کم نگیرید، ضلع سوم یک اثر هنری بعد از تالیف و مولف، مخاطب است! و گرنه اثر، ارزش نهایی اش معلوم نمی شود.
 نقد حال حاضر در قیاس با دهه‌های پنجاه و شصت چه تفاوت‌هایی دارد و آیا در نقد پیشرو بوده‌ایم؟
 شکل نقد در دهه  پنجاه، ادامه  نقد ساختاری دهه  چهل است که دو منتقد بزرگ ادبی معاصر یعنی «عبدالعلی دستغیب» و «دکتر رضا براهنی» را در خود دارد و اساس نقد را اینها پی ریختند و با انتشار نقدها و مقالاتشان، پایه گذار نقد کلاسیک و نوین شدند؛ اما در دهه  شصت و بهتر بگوییم شصت به بعد، با ترجمه آثار زیادی از منتقدان معاصر، شکل نقد ادبی تا حدودی تغییر کرد و نقد هرمنوتیک و نقدهای علمی و تطبیقی بر اساس دانش ترجمه آن نقدها، به وجود آمد که البته به اعتقاد بنده ، چندان هم ربطی به آثار ادبی ما نداشت و اصولا نقد پست مدرنیستی، بسترش به معنای واقعی وجود نداشت و بیشتر مقالات و نقدهای ادبی، جنبه اظهار فضل و ارائه محفوظات خوانده شده  نویسندگان آنها بودند تا نقدی به معنای واقعی تطبیقی با متون منتشر شده  ادبی چه در حوزه  شعر و چه داستان. پس نمی توان گفت به  معنای حقیقی کلمه ، پیشرو یا آوانگارد بوده‌ایم! البته شکل دوم نقد هم وجود دارد که بیشتر ژورنالیستی و سلیقه‌ای هستند تا نقدی واقعی و آکادمیک!
 اگر موافق باشید کمی از فضای نقد فاصله بگیریم و به فضای شعر شما بیاییم، سال قبل دفتر شعر شما با نام «من فقط گریه‌ها یادم مانده است» روانه بازار کتاب شد، مختصری در مورد فضای شعریتان بگویید؟
 این مجموعه نسبت به پنج مجموعه قبلی شعرم، کاملا متفاوت است! فضای نوستالژیک و در عین حال عاشقانه  یکدست از یک سو، و از سوی دیگر درونمایه  اجتماعی و مشابه، شاید باعث استقبال مخاطب عام و منتقدین محترم گردید. شعرهای این مجموعه کاملا در طی شش ماهه دوم سال 78 سروده شده‌اند و به همین جهت از لحن، زبان و فضای هماهنگی برخوردارند! که البته با شعرهای فعلی‌ام همسو نیستند، بنده پنج مجموعه دیگر آماده  چاپ و زیر چاپ دارم با نام‌های «نشان به نشان تپش های دلت»، «کلمه، تنها کلمه است که می ماند»، «شعله به ملافه  رویا»، «تیارا» و «دنیا را از من بگیر، رویایت را نه».
 نظرتان درباره  شعر دهه  هفتاد و هشتاد و تقسیم بندی‌های حال حاضر چیست؟
 سوال خیلی کلی است و جواب مفصل می‌طلبد و منظور از تقسیم بندی‌های حال حاضر را هم متوجه نمی شوم! کدام تقسیم‌بندی؟! شما نام این موج سواری‌ها و شعبده بازی‌ها را تقسیم‌بندی شعر معاصر می دانید؟ کدام شعر؟! کدام معاصر؟! پست مدرن ها را می گویید؟ در جایی که به لحاظ فرهنگی و اجتماعی هنوز سنتی هستیم! و نحو همان زبان فارسی را که قرن‌ها به آن افتخار می کردیم، به هم زده‌اند؟ واقعا دیگر فارسی شکر نیست!این‌ها پشت مدرن هستند نه پست مدرن. اگر کوتاه نویسی و هایکونویسی را می گویید که این هم همان حکایت « آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد » است، در شعر دهه  چهل و پنجاه تا دلتان بخواهد شعرک و و شعرهای کوتاه از شاعران آن موقع وجود دارد که متاسفانه کسی آنها را نمی بیند اما شعر دیگران را به خوبی می بینند و رونویسی می کنند!...
  آیا شما به «بحران مخاطب» اعتقاد دارید؟ اگر هست به عنوان کسی که چندین دفتر شعر دارد چرایی اش را بفرمایید؟
 اصولا بحران شعر، بحران مخاطب را پدید می‌آورد وگرنه بحران مخاطب خود به خود به وجود نمی‌آید. در ادامه سوال پیشین می توان گفت دلیل بحران شعر هم همان تقسیم بندی‌ها و موج سواری‌ها و دسته بندی‌هایی است که سرگشتگان و گمشدگان بسیاری را به جای نهاده است! میدان که خالی باشد همه میاندار می‌شوند، نتیجه اش این می‌شود که انبارخانه‌های ناشران و شاعران از کتاب‌های شعر فروش نرفته پر است و گاهی هم ناچار می‌شوند نیمی از کتاب‌های روی دست مانده را امضا کرده و هدیه به این و آن بدهند حالا از بحران چاپ و پخش و بحران ژورنال‌های ادبی بگذریم.
 طی طریق شعر معاصر را چطور پیش‌بینی می‌کنید با توجه به اینکه هم شاعر هستید و هم ناقد؟
حالا در ادامه گفتار قبل می توان گفت که به دلیل آشفته بازار شعر، فقدان نقد جدی ادبی است که باعث شده شعر با تورم جدی روبه‌رو شود. اگر منتقدان صاحب نظر به میدان شعر بیایند و بر اوضاع نابسامان بازار شعر نظارت کنند شاید بتوان به آینده امیدوار شد وگرنه هر کس ساز خودش را می زند و برای خودش قیمت غیر واقعی در نظر می گیرد، و تورم ادبی به این زودی کاهش پیدا نمی کند.
 و حرف آخر؟
 احساس می کنم برای پیشرفت شعر و ادبیات، ما به یک «رفورم جدی ادبی» نیاز داریم و نه صرفا «اصلاحات کلیشه‌ای». باید به رنسانس اندیشید! شاعران، نویسندگان، ناشران، مسئولین امور و ... همه دست به دست هم بدهند تا چاپ کتاب شعر پشت دیوار پخش نماند و در کنار آن، همه نشریاتی که عنوان فرهنگی را یدک می کشند به معنای واقعی کلمه رنسانسی جدید در صفحات ادبی خود به وجود بیاورند و جدا به یک عزم ملی در این زمینه نیاز داریم. جوانانی مثل شما با شر و شورتان می توانید سهمی بزرگ در این تجدید حیات ادبی داشته باشید و در انتها ممنون.

لینک خبر :  http://armandaily.ir/?News_Id=87008

برچسب‌ها: انجمن ادبی کار, پرویز حسینی, بهنام زندی
نوشته شده توسط دبیر انجمن در ساعت 14:17 | لینک  | 

عملکرد لطف الله سپهر در دوران تنگ نظری‌ها، قابل تحسین بود

خبرگزاری ایلنا:رئیس انجمن ادبی کار بندر امام خمینی«ره» و ماهشهر گفت: مدیر کل اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان، از معدود مدیران دولت قبل بود که هیچگاه با نیروهای اصلاح طلب به صورت تنگ نظرانه و جناحی برخورد نمی کرد.

به گزارش خبرنگار ایلنا از خوزستان، ذوالفقار شریعت افزود: هرچند تغییر مدیریت ها جزو حقوق دولت هاست، ولی شایسته است که در این خصوص اولویت ها در نظر گرفته شود، نه فشارها.

این منتقد ادبی و مولف پنج مجموعه شعر، در ادامه ضمن آرزوی موفقیت برای همایون قنواتی مدیر جدید فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان گفت: دور از انصاف است اگر از مواضع اعتدال گرایانه ی حجت الاسلام سپهر در دوران تنگ نظری ها، قدردانی نکنیم.

داور کنگره ملی شعر جنوب در پایان ابراز امیدواری کرد دولت تدبیر و امید از تجربیات چنین مدیران کارآمد، کماکان بهره ببرد.

لینک خبر در خبرگزاری ایلنا

نوشته شده توسط دبیر انجمن در ساعت 12:15 | لینک  | 

حافظ انسان است نه قدیس

حافظ انسان است نه قدیس

گزارش درس‌گفتارها  - هجدهمین مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ی حافظ که چهارشنبه سوم اردیبهشت در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار شد به شرح و تحلیل غزل «سحرگه رهروی در سرزمینی» اختصاص داشت که دکتر ابراهیم قیصری این غزل را تشریح کرد.

آناهید خزیر: در این غزل، حافظ از اصطلاحات تصوف چون رهرو، اربعین، خلوت‌نشین، خلوت، همت، علم‌الیقین و ... بهره برده و می‌توان با نگاهی عرفانی این غزل را تحلیل و نگاه حافظ را به تصوف تبیین کرد.

حافظ مرموزانه در بیت بیت غزلیاتش حضور دارد
قیصری سخنانش را با این جمله آغاز کرد که من نمی‌خواهم حافظ را تطهیر بکنم، یا تقدیس زیرا حافظ سایه روشنی از یک انسان است، به معنای همان خلیفة‌اللهی آن. باید قبول بکنیم که حافظ انسان است، نه معصوم، نه قدیس. بنابراین با دو غزل نمی شود درباره‌ی حافظ قضاوت کرد. چون او به صورت مرموزی در بیت بیت غزلیاتش حضور دارد. گاه می‌گوید: «عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش/ تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام». جایی دیگر همین حافظ می‌گوید: «صبح‌خیزی و سلامت‌طلبی چون حافظ/ هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم». جایی دیگر: «به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم/ بهار توبه‌شکن می‌رسد از راه چه چاره کنم». یا باز می‌گوید: «پیر پیمانه کش ما که روانش خوش باد/ گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان».
این پیر پیمانه‌کش، یا پیر مغان، چه کسی بوده که در عصر حافظ سخن‌های محال می‌زده است؟ اگر کتاب‌های لغت را باز کنید می‌بینید که پیرمغان را معنی کرده‌اند اما باید رفت به دنبال مسیر فکری حافظ تا آن را شناخت. بنده می‌گویم و از عهده‌اش هم برمی‌آیم که این پیر مغان و پیر میکده و پیر خرابات، وجود خارجی نداشته است؛ او خود حافظ است. حافظ یک پیر ذهنی برای خودش درست کرده، دقیقا مقابل کسانی که در موقعیت پیری و دلسوزی و هدایت جامعه قرار گرفته بودند اما ظاهر و باطنشان یکی نبود.
به هر حال، هیچ کس نمی‌تواند مدعی بشود که آنچه درباره‌ی حافظ می‌گوید از خود حافظ شنیده است. کوشش‌های بسیار ارزنده علمی درباره‌ی حافظ، چه به لحاظ بررسی اندیشه‌های او و چه درباره‌ی شرح غزل‌های او شده است. اما آیا کسی می‌تواند ادعا کند که آن‌چه گفته همان است که حافظ می‌اندیشیده است؟ حتی در قرائت شعر حافظ هم نمی‌توانیم این را بگوییم. اگر روح حافظ حاضر می‌بود و شرح غزل‌های خود را، از شرح سودی به این سو، می‌خواند، پس از دیدن تاملات و توجیهات و تفسیرها و تاویلاتی که شده است، می‌گفت: «من این نگفته‌ام، آن کس که گفت بهتان گفت!». بنابراین کوشش‌ها و علاقه‌ها و عمرسوزی‌ها فقط عرض ارادتی است به حافظ. پس چه باید کرد؟ همه‌ی شرح‌ها را بخوانید. آن جایی که به دل شما نشست آن را بپذیرید. این یکی از هزاران نشانه‌ای است که حافظ گفته باشد: بله، آن‌چه نوشته‌اند پُر بی راه نیست.

گل سر سبد تمدن و فرهنگ هر مملکتی ادبیات آن است

برای ورود ابتدایی به بحث باید اشاره کرد که محدوده‌ی کار ما غزل است. نخست بگویم که ماندگارترین و ارزشمندترین و عزیزترین یادگار یک ملت، هر ملتی که باشد، فرهنگ و تمدن اوست؛ در معنای عام فرهنگ و تمدن. چون خود همین دو کلمه جای بحث بسیار دارد. گل سر سبد تمدن و فرهنگ هر مملکتی ادبیات آن است؛ و علی الاصول وقتی کلمه‌ی ادبیات را مطرح می‌کنند شعر به ذهن می‌آید، نه نظم. مثلا: «راستی کن که راستان رستند/ در جهان راستان قوی دستند» نظم است، نه شعر. چون یکی از نشانه‌های هنر و از جمله شعر، این است که هنرمند و شاعر در طبیعت تصرف کرده باشد و شما را برای یک لحظه دگرگون کند. این می‌شود ادبیات. مثل: «بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین/ کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس» این شعر است. اما همین عناصر را در این بیت ببینید: «دریاب سحر کنار جو را/ پاکیزه بشوی دست و رو را». همان عناصر است اما دیگر شعر نیست، نظم است.
گل سر سبد ادبیات هم شعر است و گل سر سبد شعر غزل است و گل سر سبد غزل، غزل‌های حافظ است. البته حافظ 495 غزل دارد. این غزل‌ها حاصل دوران‌های مختلف عمر اوست. انتظار نداشته باشید که همه یک دست باشند. حافظ شعر عادی هم دارد. مثل: «گل بی رخ یار خوش نباشد/ بی باده بهار خوش نباشد». این حرف عادی است. اما همین هم زیباست. حافظ یک انسان است. کمک بگیریم از مولانا و بگوییم: «نیمیش ز آب و گِل، نیمیش ز جان و دل/ نیمیش لب دریا، نیمیش همه دردانه». حافظ از آن دست انسان‌هایی است که میان زمین و آسمانند. نه آسمانی است به معنای فرشته، نه زمینی است به معنای آب و گلی که همه دارند. در غزل‌های حافظ، گاهی او را در لباس آب و گل می‌بینید و گاهی در جامه‌ی جان و دل. گاهی کناره‌ی دریاست، گاهی مرواریدی در قعر این دریا. اگر با این دیدگاه به سراغ حافظ برویم او با ما همدلی و همراهی خواهد کرد.

غزل در فرهنگ ایرانی تطهیر شد
غزل در زبان عرب جاهلی به معنای عشق بازی با زنان بوده است اما همین غزل هنگامی که در فرهنگی ایرانی قرار گرفت تطهیر شد. به‌ویژه از طریق غزل‌های عرفانی. حتی در غزل‌های طبیعی هم از چنان تقدسی برخوردار شد که در میان شاعران درجه اول ما مشکل بتوانید دریابید که در غزل آن‌ها معشوق انسان است یا نه. فرضم این است  که غزل مفاهیم عاشقانه است اما نه به معنایی که عرب جاهلی می‌گفت. بلکه سوز و گداز و حرمان و هجران از طرف عاشق است و استغنا و تندخویی از طرف معشوق. اتفاقا یکی از حساس‌ترین و پُر دردسرترین جایی که غزل فارسی، چه غزل عرفانی و چه غزل عاشقانه، دچار آن است مساله‌ی معشوق است. به جای خود خواهم گفت که چرا چنین است.
تا زمان سعدی، که پادشاه سخن است، شکل غزل، سوز و گداز عاشق بود و بی‌محلی معشوق. مانند این غزل سعدی: «ما گدایان خیل سلطانیم/ شهربند هوای جانانیم؛ بنده را نام خویشتن نبود/ هرچه ما را لقب کنند آنیم» عاشق ذلیل و تُو‌سری‌خور است. در تیپ چنین غزل‌هایی، عاشق فقیر و بنده و رعیت است و معشوق ارباب و امیر و حاکم. با این دو طبقه‌ی عاشق و معشوق چه باید می‌کردند؟ حافظ گاهی اوقات در غزل خود جنسیت را مطرح می‌کند. هرچه هم بخواهند آن را رفو بکنند، نمی‌شود. چرا می‌خواهیم از حافظ قدیس بسازیم؟ هرچه گفته همان را بگویید. گاهی می‌خواهیم سپری بشویم جلو حافظ و هر سخن او را مقدس جلوه بدهیم. اتفاقا برجسته‌ترین مشخصه حافظ این است که با مقدس‌مآبان مبازه کرده. حافظ با قداست مبارزه نکرده، با تظاهر به قداست مبارزه کرده است. پس چطور می‌خواهیم از او قدیس بسازیم؟
ویژگی حافظ درآوردن غزل از یک قاب ساده است
امتیاز و برجستگی حافظ در این است که او غزل را از یک قاب ساده درآورد. به قاب غزل او که نگاه بکنیم می‌بینیم دو بیت اول عاشقانه است، بیت سوم اجتماعی است، بیت بعدی اخلاقی است، بیت بعد اسطوره و تاریخ است و بیتی نیز سکریات. البته غزل‌هایی هم هست که اکثریت با بیتی است که می‌شود آن را نامگذاری کرد و گفت غزل حکمتانه است یا غزل اخلاقی.
من نمونه‌هایی می آورم:
غزل عاشقانه: «گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید». غزل عارفانه‌ی صِرف: «در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد». نوع دیگر غزل قلندرانه است: «زاهد خلوت‌نشین دوش به میخانه شد/ از سر پیمان گذشت با سر پیمانه شد». نوع دیگر غزلی است که می‌شود آن را «خیامانه‌ها» یا «خیام‌واره‌ها» نامگذاری کرد: «صبح است ساقیا قدحی پُر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن». غزلیاتی هم هست که می‌شود آن را اجتماعیات نامید: «دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند/ پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند». نوع دیگر اخلاقیات است: «ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/ جامه‌ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم». این تقسیمات را که عرض کردم، فرضی است. وگرنه غزل‌هایی هم هست که بنده اسم آن را می‌گذارم «غزل‌های ملّون». یعنی غزل‌های رنگارنگ که هر بیت آن نکته ای دارد.

حافظ ما را به شیراز دعوت کرده است
مقدمه‌ی دیگر بحث من چنین است: بر بال خیال می‌نشینیم و به شیراز می‌رویم. حافظ خود ما را دعوت کرده است: «به شیراز آی و فیض روح قدسی/ بجوی از مردم صاحب کمالش». در یک چشم بر هم زدن در یک نقطه‌ی شیراز خود را احساس می‌کنیم. از رهگذری صاحبدل می‌پرسیم خانه‌ی دوست کجاست؟ می‌گوید: غزل‌خانه را می‌خواهید؟ می‌گوییم: بله. ما را به کوچه‌ی رندان هدایت می‌کند. کوچه‌ای است بُن بست. راه می‌رویم: «از پی دیدن رُخش همچو صبا فتاده‌ام/ کوچه به کوچه در به در خانه به خانه کو به کو». می‌رسیم. در مدخل کوچه دو کتیبه‌ی خوش نقش و نگار هست. به خط نستعلیق خوش بر یکی از کتیبه‌ها نوشته شده است: «زاهد از کوچه‌ی رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند». و بر کتیبه‌ی دیگر نوشته شده است: «عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش/ تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام»
دست و دل و پای ما می‌لرزد. پیش از آن که دق‌الباب بکنیم، ناگاه در باز می‌شود و ندایی گنگ ما را دعوت می‌کند: «رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست/ کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست». وارد می‌شویم. بلبلی با صوت حزین، در لابه‌لای سرو ناز حیاط، می‌خواند. این بیت حافظ را به یاد می‌آوریم: «بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی/ می‌خواند دوش درس مقامات معنوی؛ یعنی بیا که آتش موسی نمود گل/ تا از درخت نکته‌ی توحید بشنوی». به ۴۹۵ حجره‌ی بهشتی می‌رسیم. هنوز کلید را به قفل نزدیک نکرده، در باز می‌شود. وسط حجره شمعی نهاده‌اند. چهار جانب دیوار آینه کاری است. می‌نشینیم. غزلی خوانده می‌شود:

«سحرگه رهروی در سرزمینی/ همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی
در میخانه بنما تا بپرسم/ مآل خویش را از پیش بینی
اگرچه رسم خوبان تندخویی است/ چه باشد گر بسازد با غمینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار/ که صد بت باشدش در آستینی
مروت گرچه نامی بی نشان است/ نیازی عرضه کن بر نازنینی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب/ چراغی برکند خلوت نشینی
نه همت را امید سربلندی/ نه درمان دلی نه درد دینی
نه حافظ را حضود درس خلوت/ نه دانشمند را علم الیقینی».

حافظ وقتی بیت تخلص را می‌خواند، دیگر صدایش از غصه شنیده نمی‌شود.


برچسب‌ها: شرح دو غزل حافظ, ابراهیم قیصری
نوشته شده توسط دبیر انجمن در ساعت 17:41 | لینک  | 


ایلنا: مجموعه شعر «طنین عشق» دومین دفتر شعر چاپ شده عبدالعظیم عربی، شاعر خوزستانی توسط نشر ترآوا روانه بازار کتاب شد.

«طنین عشق» دومین مجموعه شعر «عبدالعظیم عربی» منتشر شد

به گزارش خبرنگار "ایلنا" از بندر امام خمینی«ره»، ذوالفقار شریعت رئیس انجمن ادبی کار بندر امام و ماهشهر با اعلام این خبر افزود: این مجموعه شعر که با موضوعات آئینی و اهل بیت عصمت و طهارت«ع»، نگاشته شده است، 76 عنوان شعر را در 144 صفحه در بر گرفته است.

در این مجموعه که با تیراژ 1000 نسخه و در قطع رقعی به چاپ رسیده است، علاوه بر اشعار آئینی، اشعاری با مضامین اجتماعی، عاشقانه و تقدیمی، همراه با پاره ای تصاویر نیز وجود دارد.

قالب تمامی اشعار این مجموعه، کلاسیک و شامل غزل و مثنوی می باشد.

از این شاعر اهل بیت«ع» و عضو انجمن ادبی کار بندر امام و ماهشهر، یک مجموعه شعر دیگر تحت عنوان «شمیم عشق» در سال 90 به جاپ رسیده بود.

شریعت افزود: تاکنون بیش از 30 عنوان مجموعه شعر از شاعران عضو انجمن ادبی کار به چاپ رسیده است.

پایان پیام

لینک خبر


نوشته شده توسط دبیر انجمن در ساعت 15:53 | لینک  |